صدایی آشنا به گوش می رسد، گویا هنوز زمزمة خلوت دل پیرمرد در میعادگاه یار است که مرا به خود می آورد . در را باز می کنم ، مناجات عاشقانه او سکوت را نوازش میدهد. نزدیک تر می شوم ، آری درست است چهرة نورانی او را که همچنان در حال راز و نیاز است می بینم اما یک لحظه ، کسی مرا می خواند. ای پسر! تو کجا؟ این عاشق و معشوق کجا؟ با خود بارها عهد بستم اما.....
سالها می گذرد که من دیگر آن صدای دلنواز را نمی شنوم ....
|
+| نوشته شده توسط
علي در سه شنبه سی ام خرداد 1385
|